اوّل هفته در صف CNG

وقتی اوّل هفته، اوّل صبح شنبه ۴۰ دقیقه در صف CNG باشی و با این وجود بسیار خرسند نیز باشی که وقتت کم گرفته شده  و یاد جماعت تاکسی‌داری بیفتی که وقت و بی‌وقت مجبورند یک ساعت و دو ساعت در صف‌های مشابه بمانند و گاهی -اگر بخواهند کاسب باشند- مجبورند روزی دو نوبت در چنین صف‌هایی بمانند هوس می‌کنی که از خودت بپرسی در این چند ساله که بنزین سهمیه‌بندی شده، سر جمع چند جای‌گاه جدید CNG اضافه شدند و ما به‌التّفاوت پول بنزین کجا رفته؟

cng

که یادت می‌آید حتّی چنین سؤالی هم خدای نکرده مصداق تبلیغ علیه نظام است و پس‌فردا باید پاسخ‌گوی این سؤال باشی. در نتیجه این موضوع را بی‌خیال می‌شوی و می‌روی سراغ بقیه‌ی روزنوشتت.

شب، کمی از کار تابلوی آمنه را جلو بردم و کمی هم اعصابم را با اخبار بیست و سی (در حدّ چند صحنه) خرد کردم و همین.

تعطیلات آخر هفته

روزنوشت ۱۹ و ۲۰ آذر:

دوباره آخر هفته شد و درس‌خواندن ما هم شروع شد. این دو روز پر بود از درس‌خواندن و کل‌کل‌های دونفره‌ی ما ;) کلّاَ سبک جالبی است درس‌خواندن دو نفره. البتّه معایبی هم دارد که در مقابل این‌که باعث صرفه‌جویی در وقتمان و پای‌بندی‌مان به درس خواندن و به‌تر فهمیدن درس می‌شود، قابل چشم‌پوشی است.

در این دو روز با فهمیدن اشکالات جدیدی از ماشین‌مان، قسمتی از تعریفی را که از سایپا کردم پس می‌گیرم. البتّه اگر از حق نگذریم برخورد و سیستمی که در قسمت گارانتی سایپا وجود دارد بالاتر از استاندارد تعریف‎‌شده در کشور است (البته اگر چنین استانداردی اصلاً تعریف شده باشد :D ) امّا حتماً باید جایی از کار ایراد داشته‌باشد که وقتی تعمیرکار محترم سیستم CNG پراید را تعمیر می‌کند، باید حتماً رگلاژ درب سمت شاگرد (توصیه می‌کنم مردهای متأهّل از این عبارت –دست‌کم در حضور همسرشان- استفاده نکنند چون همسر محترم خود را با “شاگرد شوفر” اشتباه خواهند گرفت و موجبات کاشتن یک بادمجان مفتی را در مزرعه‌ی صورت‌تان فراهم خواهند نمود) به هم بخورد یا صندلی استاد ( در چنین مواقعی به جای “صندلی شاگرد” از این عبارت استفاده خواهیم کرد خصوصاً اگر به بادمجان حسّاسیت داشته‌باشیم) هرز شود. به هر حال حتماً حکمتی در این ارتباط‌های سیستماتیک در خودرو پراید وجود دارد که در فهم امثال من نمی‌گنجد و حتماً باید از تبار کارشناسان ارشد و یا بستگان ایشان باشم تا این مسائل را در سایپا درک کنم.

مسئله‌ی بعدی مسئله‌ی دیرکردهای یکی از شرکت‌های محترم در پرداخت حقوق است که تصمیم گرفتم تا روشن‌شدن موضوع عجالتاً آن یکی شرکت را بروم :D البته درک می‌کنم  که شرکت محترم هم مشکل دارد و اصولاً بسیاری از شرکت‌ها که طرف قراردادشان دولت است همین مشکل را دارند و دولت –بنا بر مصالحی لابد- اصولاً دوست ندارد در چنین مواردی به قرارداد خود پای‌بند بماند چون اصولاً [….]

جمعه شب هم که برای تولّد آمنه دعوت بودیم (البته هنوز متولّد نشده و تولدش تولد “راستکی” نبود – “پلاستیکی” بود :D – و اصولاً تا کادوی تولّدی که من باید حاضر می‌کردم، حاضر نشود، تولّدش “راستکی” نخواهد شد.)

سایپا، مطمئن

روزنوشت ۱۷ آذر:
امروز از سایپا زنگ زدند و گفتند بروم ماشین را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، هزینه‌اش هم شده ۶۰۰۰تومان! کلّاً این سایپا موجود عجیب و غریبی است یعنی هیچ جایی‌اش به هیچ جای دیگرش نمی‌آید. یعنی ماشین درست می‌کنند مزخرف، بعد خدمات پس از فروش می‌گذارند بیست. یعنی وقتی می‌روید برای گارانتی شاخ در می‌آورید که “اینجا ایران است؟” یعنی آن‌قدر خوش‌برخورد و مرتّب است کارشان که کم مانده قهوه و چای هم برایتان بیاورند. البتّه نکته‌ای که همیشه در این موارد دیده می‌شود این است که حتّی وقتی بدیهی‌ترین حقوق ما به‌عنوان شهروند با خریدار، رعایت می‌شود به همین اندازه که من متعجّب شدم، تعجّب می‌کنیم. یعنی انگار خودمان هم باور نداریم که بعضی چیزها حقّمان است و لازم نیست برای آن‌ها از کسی تشکّر کنیم. به هر حال باید قدردان این موارد نادر بود به امید روزی که این موارد از “ندرت” درآیند. به‌هرحال روال کار برای گارانتی پراید این‌طور است که می‌روی در سایت سایپایدک و اسم می‌نویسی و تعمیرگاه مورد نظرت را انتخاب می‌کنی و زمانی را هم که می‌خواهی بروی انتخاب می‌کنی. بعد می‌زند که شما فلان‌روز و فلان‌ساعت باید بیایی به فلان آدرس. بعد می‌روی و با احترام با تو برخورد می‌کنند، ماشین را تحویل می‌گیرند و اشکالاتش را می‌پرسند. بعد هم می‌آیی و منتظر تماسشان می‌مانی. بعد هم زنگ می‌زنند و می‌گویند ماشین حاضر شده و هزینه‌اش هم فلان‌قدر می‌شود. مثلاً این‌بار لاستیک زاپاس ماشین را که دور تا دورش قاچ خورده بود را بدون هیچ هزینه‌ای جای‌گزین کردند و بسی مایه‌ی تعجّب ما شدند.
خلاصه این که کار برای تعمیر ماشین روال نسبتاً رضایت‌بخشی دارد. بگذریم از این‌که تولیدات خودروی داخلی آن‌قدر بی‌کیفیت هستند و غیرمسئولانه تهیه می‌شوند که در یکی دو سال اوّل خرید یک خودروی صفر داخلی بارها نیازمند طیّ این روال رضایت‌بخش خواهید بود. اقلّاً این که “چوب به‌دست‌های دم دروازه را زیاد و خوش‌برخورد کرده‌اند” جای شکرش باقی‌ست.

یک شب با نیما

روزنوشت ۱۲ آذر:

دیشب بعد از تمام‌شدن کارم رفتم حسن‌آباد تا با سمانه، کامواهایی را که لازم داشتیم بخریم. کاموای سبزآبی برای سمانه و کاموای سفید و شیری برای من. شب هم رفتیم خانه‌ی بابا و بعد از شام خوشمزه‌ی مامان و سالاد خوشمزه‌ی آمنه، مشغول باز کردن کلاف‌های کاموای شال‌گردن من شدیم. بعد هم مامان شروع کرد به بافتن شال سمانه و سمانه هم مشغول طرح‌زدن برای شال من شد. من هم بعد از کلّی کلاس گذاشتن رفتم پایین تا با آمنه کمی بدویم. در همان دور اوّل، داد زانوهام در آمد و البته کم نیاوردم و تا آخر دویدم. بعد هم نیم‎ساعتی قدم‌زنان با آمنه گپ زدم و برگشتیم بالا و بستنی خوردیم و رفتیم بالا و خوابیدیم. صبح قرار بود مامان را بگذاریم بیمارستان میلاد امّا خواب ماندیم :( حدود ساعت ۱۱ صبح بود که می‌خواستیم برویم خانه، که بالآخره مامان زنگ زد و رفتم دنبالشان. مامان و مامان مکرم را رساندم خانه و سمانه را برداشتم و رفتیم خانه خودمان.

امروز را تصمیم گرفتیم بی‌خیال درس‌خواندن شویم و کارهای باقی‌مانده‌ی خانه را انجام دهیم. بالآخره امشب توانستیم کارهای اسباب‌کشی را تمام کنیم و خانه‌مان، خانه شود. بعد هم پژمان زنگ زد و ما هم ازخداخواسته، خودمان را دعوت کردیم اکباتان. حدود ۸:۳۰ بود که رسیدیم. ابوذر هم آمده‌بود و نیما (پسر ِ پسرخاله‌اش ) را هم آورده‌بود. پسری به غایت، پرچنب‌وجوش و تیز و بامزه. از آن پسرهایی که آدم آرزو می‌کند با همه‌ی سختی‌هایش، روزی پسری مثل او داشته‌باشد.

نیما در حال شیطنت سر شام

نیما با ژست جدّی

روح پدر مرحوم نیما هم شاد …

بعد از خوردن شام، ابودر با نیما رفت و ما هم پژمان را برداشتیم تا گشتی بزنیم و گپی بزنیم و ما هم روی مخ (؟!؟) پژمان کار کنیم تا زن بگیرد امّا انگار

“نرود میخ آهنین بر سنگ”  :D

دو روز کاری و خوب

روزنوشت ۱۰ و ۱۱ آذر:
مدّتی است که شوق کار کردن و زیاد کار کردن در من زیاد شده و کم‌کم دارم به روزهای اوجم نزدیک می‌شوم؛ روزهایی که ۱۲ ساعت کار می‌کردم و باز هم جا داشتم برای کار کردن. خلاصه این‌که در سال جدید، تازه الآن دارم کم‌کم به “کار با بازده‌ی نسبتاً خوب” بر می‌گردم. چون بهار امسال که با امید فراوان شروع شد و برای اتفاق خوبی که در انتظارمان بود سر از پا نمی‌شناختیم و کار، در چنین زمانی، طبعاً بازده‌ی کمتری داشت و بسیاری از وقتمان صرف پی‌گیری اخبار و شرکت در مراسم انتخاباتی و صحبت‌کردن با مردم برای رأی دادن و … شد. تابستان با شوک ناباورانه‌اش برای ما، شروع شد و افسردگی حاصل از وقایع بعد از آن و بعد هم وقایع مرداد و مهمانی در اوین و تا هنوز هم ترس و دلهره و … خلاصه دل و دماغی برای کار کردن نبود. اواخر تابستان و اوایل پاییز هم که صرف جمع و جور کردن (سمبل‌کردن) پروژه‌ی کارشناسی شد و تازه کم‌کم دارم برمی‌گردم به کار. این مدّت سعیم را کردم که کارهای مورساکو هم به نحوی سامان بیابند که مثل قدیم، برایم پر باشد از ذوق و شوق برای کار کردن، که تقریباً همین‌طور هم شده‌است.
البته در میان همه‌ی این کارها، درس هم هنوز، جای خود را دارد و اگرچه که بعضی روزها، کمتر می‌توانیم بخوانیم امّا در کل، روزهایی که درس می‌خوانیم، روزهای مفیدی هستند و کم‌کم از ریاضی ۱ دارد خوشم می‌آید. مانده زبان و GMAT که هنوز شروع نکرده‌ایم.

یک روز معمولی

روزنوشت ۹ آذر ۸۸:

امروز، یک روز کاری معمولی بود. ماشین را گیشا پارک کردم و با اتوبوس رفتم ونک سر کار. عصر هم همین راه را برگشتم و آمدم خانه و کمی درس خواندیم و بعد هم چترمان را باز کردیم روی خانه‌ی بابا :D سریال آشپزباشی را هم همانجا دیدیم. به نظر سریال خوبی می‌آید. بعد هم برگشتیم خانه و خوابیدیم :)

روز خوب شادی و امید

روزنوشت ۸ آذر ۸۸:

معرکه‌ای تو، مرد! مَردی! به به‌ترین معنای ممکن کلمه‌ی “مرد”. دمت گرم و سرت خوش باد! شادی را همبن اوّل صبحی بر لبان من و بسیاری چون من نشاندی. خدا حفظت کند و با دوستانت محشور نماید.

امروز یک روز معمولی کاری بود با این تفاوت که تو آن را رنگارنگ کردی با لبخند سرخوشانه‌ات. خستگی را خسته کردی. خستگی چند ماهه را از تنم بیرون کردی ….

تا آخر روز پر از انرژی بودم و با وجود خستگی فراوان، یک درس نسبتاً درست و حسابی خواندم.

از لطف دوستان در پست دیروز هم ممنونم. خاطرتان جمع. نگران نیستم امّا ‌لازم می‌دانم که بدترین شرایط را (تازه با در نظر گرفتن “عسی ان تَکرَهوا شیئاً و هُو خیرٌ لکُم …” ) در نظر بگیرم و خودم و سمانه را برای پذیرفتن آن، مهیّا کنم. اگرچه که بر خودم و دوستان پوشیده نیست که حتّی وقتی مهمان برادران بودم نیز، دست یاری خدا را در همه‌ی روزهای تنهایی آن‌جا، بالای سر خودم حس می‌کردم. (این را بیشتر بعد از تمام شدن مهمانی و مقایسه‌ی اوضاع خودم با سایرین دریافتم)

توکّل بر خدا. ان‌شاءالله که مشکلی نیست.

مهمان بازی های آخر هفته

آخر هفته‌ی خوب و پرکاری بود. اوّل از همه باید به مهمانی به افتخار ارغوان خانم (هنوز نام قطعی‌اش نیست البتّه) یا همان جی‌جی سابق ( ;) ) و مادر و پدر کوچکش اشاره کنم. شبی پر از خنده و حرفهای خوب و دل‌نشین و البتّه پر از وسوسه‌‌کردن من و سمانه برای بچه‌دار شدن و همچنین وسوسه‌کردن ما به دیدن فیلم “لاست”. خلاصه بسیار بسیار خوش گذشت و هدیه‌ی ناقابلی هم تقدیم این مادر و پدر کوچک شد به شرط این‌که یک روز در میان ما را به خانه‌شان راه دهند تا ما هم در بچه‌شان سهمی داشته‌باشیم. البته کارهای سخت جی‌جی، قرار شد بر عهده‌ی خودشان بماند.

IMG_4204

ما و مهمان‌های عزیزمان

مادر و پدر کوچک

روزهای بعد از آن (پنج‌شنبه و جمعه و شنبه) را در خانه ماندیم و به یاد درس‌خواندن‌های دبیرستان برای کنکور، درس‌خواندن‌مان را برای کنکور MBA شروع کردیم. البتّه کمی هم دعوا کردیم که مربوط می‌شود به این که من گاهی اوقات (فقط گاهی اوقات) خنگ‌تر از حدّ استانداردم می‌شدم و مسائل ابتدایی مربوط به حد و پیوستگی و مانند آن را دیر می‌گرفتم و روی یک مسئله کلید می‌کردم که سمانه شاکی می‌شد و دعوا می‌کردیم و بعد هم به‌ناچار، چون وقتمان برای خواندن این درس‌ها بسیار بسیار کم است و محدود به آخر هفته‌ها می‌شود، آشتی کردیم و به درس ادامه دادیم.

وضعیت خانه ما هنگام درس خواندن (احتمالاً تا کنکور وضع به همین نحو است)

البته در میان درس‌ها، کمی هم “مهمان‌بازی” کردیم؛ پنج‌شنبه شب، به اتّفاق دوستان کامپیوتری ۸۲ ای رفتیم به دیدن یک دوست عزیز، شنبه ظهر هم رفتیم منزل بابا و دور هم یک دیزی سنگی درست‌وحسابی خوردیم و البته به علّت بحث‌های سیاسی پیش‌آمده بعد ار ناهار، و یادآوری بدبختی‌های احتمالی‌مان در دو ماه آینده، از حسّ و حال درس خواندن بیرون آمدیم و برای فراموش کردن این اوضاع رفتیم بیرون برای خرید، و چون شرکت‌های محترمی که مشغول به کار در آن‌ها هستیم حقوق‌مان را دیر به دیر می‌دهند و “به‌اصطلاح سهام عدالت” هم شامل ما نمی‌شود (اگر قبل از این هم بنا بود بشود، پس از این، احتمالاً نمی‌شود ;) ) به ناچار رفتیم یکی دو ساعتی را در “بوستان” گشت زدیم و از خریدنی‌هایش “چشم چراندیم” و از وسائل تزئینی‌اش برای ساختن تزئینات خانه‌مان ایده گرفتیم و در آخر هم رفتیم یک چلوکبابی و شام‌مان را خوردیم (همین است که سهام عدالت به‌مان نمی‌دهند دیگر. والّا!) البته برای راحت‌تر کنار آمدن با اوضاع احتمالی که شاید دو ماه آینده برای من رخ دهد به این فکر افتادیم که در مورد شرایط آن‌جا تحقیقکی بکنیم و ببینیم در بی‌کاری آن‌جا، چه کارهایی می‌توان کرد. بالآخره هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم چند ماه خواهند بُرید؟! ;)

روحانی سرخوش

از نکاتی که خیلی روزها می‌بینم و می‌خواهم در روزنوشت به آن اشاره‌ای بکنم و یادم می‌رود این است که شرکتی که در آن کار می‌کنم در طبقه‌ی چهارم یک مدرسه‌ی راهنمایی قرار دارد و بسیاری روزها هنگامی به شرکت می‌رسم که یا زنگ تفریح مدرسه است و یا زنگ ورزش و در ۹۰درصد اوقات هم، روحانی جوانی را می‌بینم که در حال بازی با بچه‌هاست و جالبتر از آن ابراز احساسات و کَل‌کَل‌های او با بچه هاست و شادمانی‌اش مثلاً از زدن گل در فوتبال‌دستی و یا امتیازگرفتن در پینگ‌پونگ.

یاد گفت‌وگویی در فیلم “زیِرنورِماه” می‌افتم که روحانیِ استاد، به شاگردش می‌گفت “ما وقتی لباس روحانیت می‌پوشیم حتّی بچه‌مان را هم بغل نمی‌کنیم …” (نزدیک به همین مفهوم) ببینید تفاوت از کجا تا کجا می‌تواند باشد در یک قشر.

علی با ریش و سبیل آبی

حوصله‌ی نوشتن روزنوشت این سه روزی را که گذشت، ندارم و تنها سه عکس با توضیحاتش می‌گذارم:

hadi
این همان نقاشی هادی است که گفتم. یک قایق است که ظاهراً این بادبانش باید باشد و آن‌چه که آن پایین می‌بینید آب است. پایین سمت راست، من را اوّل از همه با مداد قهوه‌ای کشیده و بعد از تمام شدن نقاشی‌اش یادش افتاده که برایم ریش و سبیل نگذاشته و آن را با مداد آبی‌ای که بقیه‌ی نقاشی‌ را کشیده، اصلاح کرده‌است. سایرین هم به ترتیب از پایین به بالا سمانه، سحر، مادرش و کوچکتر از همه خودش است و البته گربه را هرچه اصرار کردیم با نگاهی عاقل اندر سفیه به ما، که “گربه خیس میشه” نکشید. :D

hadi2
این هم ماشین است که هادی کشیده

anten

این هم تکنولوژی به‌کار رفته در منزل ماست برای قرار دادن سیم آنتن در موقعیتی خاص برای دیدن طنز مسافران از شبکه سه. کار، شدیداً مهندسی است و هرچه که باشد از کارهای کارشناسان ارشد که به‌تر و “اصولی”تر است ;)