آرشیو "یک تجربه" (RSS)
کنکور و مصائبش
۱ خرداد ۱۳۸۹ | روزانه, یک تجربه | ۲ نظر
حال به همزن ترین قصه زندگی ما شده کنکور. یه چیزی که تا عمق نفس و جونمون رو گرفت. چیزی که هیچوقت درست و حسابی براش وقت نذاشتیم. اما نه علی حداقل یکبار در حد مرگ درس خوند. اما خب نتیجه نداد. از یه طرف میل به ادامه تحصیل هست. از طرفی هم چنان در کار غرق شدیم که دیگه جواب نمیده. این طور درس خوندن جواب نمیده. فقط با یک پنجشنبه و جمعه با خستگی یک هفته کار جواب نمیده.
امروز نتایج کنکور اومد. من که مثلا بیشتر خونده بودم شدم ۱۸۵۰٫ علی که کمتر خونده بود شد ۹۱۵٫ خندهداره این سیستمش واقعا. از کارشناسی خندهدار بود. یادمه که بچههامون خودشون رو خفه کرده بودن. هیشکی قبول نشد. کسی که کمترین زور رو میزد قبول شد. ( جناب خودم)
حالا این هم شده داستان همون.
بدتر از همه اینکه نمیتونی تصمیم بگیری بری دنبال علاقهات. کامپیوتر حالت رو بهم میزنه. نمیخوای دیگه کامپیوتر بخونی. اما سرگیجه میگیری برای اینکه بتونی توی رشته مورد علاقهات ادامه تحصیل بدی باید چه خاکی به سرت بگیری.
خلاصه که فکر میکنم توقعم زیاده. باید یه صفی واسه کارای خودم در نظر بگیرم. اینکه اول میخوام چی کار کنم. کار(تمام وقت) و درس با هم زیاد سازگاری ندارند. یعنی فکر کنم نمیشه. من که امتحان کردم نشد.
الان هم با وجود اینکه اصلا روی این امتحان حساب نکرده بودم اما نمیدونم چرا منتظر یه معجزه بودم. واقعا نمیدونم چرا الان ناراحتم
روحانی سرخوش
۳ آذر ۱۳۸۸ | یک تجربه | بدون نظر
از نکاتی که خیلی روزها میبینم و میخواهم در روزنوشت به آن اشارهای بکنم و یادم میرود این است که شرکتی که در آن کار میکنم در طبقهی چهارم یک مدرسهی راهنمایی قرار دارد و بسیاری روزها هنگامی به شرکت میرسم که یا زنگ تفریح مدرسه است و یا زنگ ورزش و در ۹۰درصد اوقات هم، روحانی جوانی را میبینم که در حال بازی با بچههاست و جالبتر از آن ابراز احساسات و کَلکَلهای او با بچه هاست و شادمانیاش مثلاً از زدن گل در فوتبالدستی و یا امتیازگرفتن در پینگپونگ.
یاد گفتوگویی در فیلم “زیِرنورِماه” میافتم که روحانیِ استاد، به شاگردش میگفت “ما وقتی لباس روحانیت میپوشیم حتّی بچهمان را هم بغل نمیکنیم …” (نزدیک به همین مفهوم) ببینید تفاوت از کجا تا کجا میتواند باشد در یک قشر.