<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><!-- generator="WordPress/2.8.6" -->
<rss version="0.92">
<channel>
	<title>روزنوشت‌های &#34;ما&#34;</title>
	<link>http://rooznevesht.ebramcity.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 30 Jun 2010 15:58:43 +0000</lastBuildDate>
	<docs>http://backend.userland.com/rss092</docs>
	<language>fa</language>
	
	<item>
		<title>شادمانی‌های کوچک، داشته‌های بزرگ</title>
		<description>خسته از کار می‌آیم. می‌دانم کسی در خانه منتظرم نیست.
امروز من زودتر به خانه برگشتم.
بسیار خسته‌ام. دوست دارم دوش بگیرم و بعد بخوابم. در خانه را باز می‌کنم. خانه چندان به هم ریخته نیست. اما تمیزکاری می‌خواهد. پریشب مهمان داشتیم و کلی ظرف ناشسته. دیشب خانه نبودیم.ظرفها مانده. وسط خانه ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=142</link>
			</item>
	<item>
		<title>کنکور و مصائبش</title>
		<description>حال به هم‌زن ترین قصه زندگی ما شده کنکور. یه چیزی که تا عمق نفس و جونمون رو گرفت. چیزی که هیچ‌وقت درست و حسابی براش وقت نذاشتیم. اما نه علی حداقل یکبار در حد مرگ درس خوند. اما خب نتیجه نداد. از یه طرف میل به ادامه تحصیل هست. ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=138</link>
			</item>
	<item>
		<title>خوش خرامان می‌روی&#8230;</title>
		<description>شاید یک هفته بشه که روزنوشت ننوشتم.
دیگه از درگیری‌های صبح‌گاهی‌ام نخواهم گفت. چون چندان فایده نداره. به قرینه معنوی حذفش می‌کنم. این روزها توی شرکت در حال تحویل گرفتن پروژه‌های جدید هستم. یکی از بچه‌های کاردرست شرکت داره می‌ره و قراره کاراش هم به من به ارث برسه. یا اون ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=130</link>
			</item>
	<item>
		<title>عکس بگیییر :)</title>
		<description>دیروز بالاخره عکسامون رو آوردند. سایت عکس پرینت رو می‌گم. یه سایت نسبتا مرتب و خوب که به درد ماهایی می‌خوره که وقتمون رو نمی‌خوایم توی ترافیک هدر بدیم.
اگرچه به دلیل ترافیک نوروزی عکسها دیرتر از حد معمول به دستمون رسید اما برخورد مناسب و ایمیل‌های مودبانه گروه منو امیدوار ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=128</link>
			</item>
	<item>
		<title>شنبه</title>
		<description>همه شنبه‌ها بدن. من از شنبه‌ها متنفرم. دلت می‌خواهد همچنان جمعه باشد و بخوابی. اما خب نمیشد خوابید. دلم می‌خواست این هفته دیگر تأخیر نداشته باشم. بنابراین با همت مضاعف، ساعت 7:15 از خواب بیدار شدم و در یک رویداد کاملا معجزه‌وار در آخرین لحظات یعنی 8:15 کارت زدم. خیلی ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=117</link>
			</item>
	<item>
		<title>سلام</title>
		<description>امروز اولین جمعه بعد از عید بود که کاملا در اختیار خودمون بود. اما صبحش چندان خوش نگذشت. چون طبق معمول جمعه‌ها دیر از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم از 11 گذشته بود. طبق عادت معمول جمعه‌ها نشستیم کمی فیتیله دیدیم. بعد هم خونه رو مرتب کردیم.
در راستای ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=114</link>
			</item>
	<item>
		<title>اوّل هفته در صف CNG</title>
		<description>وقتی اوّل هفته، اوّل صبح شنبه 40 دقیقه در صف CNG باشی و با این وجود بسیار خرسند نیز باشی که وقتت کم گرفته شده  و یاد جماعت تاکسی‌داری بیفتی که وقت و بی‌وقت مجبورند یک ساعت و دو ساعت در صف‌های مشابه بمانند و گاهی -اگر بخواهند کاسب باشند- ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=107</link>
			</item>
	<item>
		<title>تعطیلات آخر هفته</title>
		<description>روزنوشت 19 و 20 آذر:
دوباره آخر هفته شد و درس‌خواندن ما هم شروع شد. این دو روز پر بود از درس‌خواندن و کل‌کل‌های دونفره‌ی ما ;) کلّاَ سبک جالبی است درس‌خواندن دو نفره. البتّه معایبی هم دارد که در مقابل این‌که باعث صرفه‌جویی در وقتمان و پای‌بندی‌مان به درس خواندن ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=103</link>
			</item>
	<item>
		<title>سایپا، مطمئن</title>
		<description>روزنوشت  17 آذر:
امروز از سایپا زنگ زدند و گفتند بروم ماشین را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، هزینه‌اش هم شده 6000تومان! کلّاً این سایپا موجود عجیب و غریبی است یعنی هیچ جایی‌اش به هیچ جای دیگرش نمی‌آید. یعنی ماشین درست می‌کنند مزخرف، بعد خدمات پس از فروش می‌گذارند بیست. یعنی ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=100</link>
			</item>
	<item>
		<title>یک شب با نیما</title>
		<description>روزنوشت 12 آذر:
دیشب بعد از تمام‌شدن کارم رفتم حسن‌آباد تا با سمانه، کامواهایی را که لازم داشتیم بخریم. کاموای سبزآبی برای سمانه و کاموای سفید و شیری برای من. شب هم رفتیم خانه‌ی بابا و بعد از شام خوشمزه‌ی مامان و سالاد خوشمزه‌ی آمنه، مشغول باز کردن کلاف‌های کاموای شال‌گردن ...</description>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=93</link>
			</item>
</channel>
</rss>
