<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>روزنوشت‌های &#34;ما&#34;</title>
	<atom:link href="http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://rooznevesht.ebramcity.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Wed, 30 Jun 2010 15:58:43 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.6</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>شادمانی‌های کوچک، داشته‌های بزرگ</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=142</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=142#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 30 Jun 2010 15:54:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سمانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=142</guid>
		<description><![CDATA[خسته از کار می‌آیم. می‌دانم کسی در خانه منتظرم نیست.
امروز من زودتر به خانه برگشتم.
بسیار خسته‌ام. دوست دارم دوش بگیرم و بعد بخوابم. در خانه را باز می‌کنم. خانه چندان به هم ریخته نیست. اما تمیزکاری می‌خواهد. پریشب مهمان داشتیم و کلی ظرف ناشسته. دیشب خانه نبودیم.ظرفها مانده. وسط خانه رختخواب پهن است. لباس‌ها نشسته. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خسته از کار می‌آیم. می‌دانم کسی در خانه منتظرم نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز من زودتر به خانه برگشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">بسیار خسته‌ام. دوست دارم دوش بگیرم و بعد بخوابم. در خانه را باز می‌کنم. خانه چندان به هم ریخته نیست. اما تمیزکاری می‌خواهد. پریشب مهمان داشتیم و کلی ظرف ناشسته. دیشب خانه نبودیم.ظرفها مانده. وسط خانه رختخواب پهن است. لباس‌ها نشسته. آستین‌ها را بالا می‌زنم که شروع کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">ظرف‌ها را درون ظرف بزرگتری غوطه‌ور می‌کنم تا خیس بخورد. در همین حین ناگهان چشمم به این می‌افتد:</p>
<p style="text-align: center;"><img class="aligncenter" title="شعر تو" src="http://sama167.persiangig.com/image/IMG_6392.JPG" alt="" width="250" height="188" /></p>
<p style="text-align: justify;">وا می‌روم.</p>
<p style="text-align: justify;">همیشه با مهربانی‌هایش غافلگیرم می‌کند. این بار هم.</p>
<p style="text-align: justify;">دلم پر از شادی می‌شود. حسی خوب می‌دود در رگ‌هایم و به همه جایم می‌رسد. به معنای واقعی خوشحال می‌شوم.</p>
<p style="text-align: justify;">کسی هست معنای خستگی‌هایم را بداند. کسی هست که حواسش به من باشد. کسی هست که من برایش مهم‌ترین هستم. کسی هست که لحظه لحظه‌اش را اشغال کرده‌ام. کسی هست که دوست‌داشتنش از جنس پول و خانه و طلا نیست. کسی که احساس را می‌شناسد. کسی که دوست داشتن را خوب می‌داند. کسی هست که دوستم می‌دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">این داشتن را با همه دنیا هم عوض نمی‌کنم.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=142</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>کنکور و مصائبش</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=138</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=138#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 22 May 2010 04:47:21 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سمانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>
		<category><![CDATA[یک تجربه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=138</guid>
		<description><![CDATA[حال به هم‌زن ترین قصه زندگی ما شده کنکور. یه چیزی که تا عمق نفس و جونمون رو گرفت. چیزی که هیچ‌وقت درست و حسابی براش وقت نذاشتیم. اما نه علی حداقل یکبار در حد مرگ درس خوند. اما خب نتیجه نداد. از یه طرف میل به ادامه تحصیل هست. از طرفی هم چنان در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">حال به هم‌زن ترین قصه زندگی ما شده کنکور. یه چیزی که تا عمق نفس و جونمون رو گرفت. چیزی که هیچ‌وقت درست و حسابی براش وقت نذاشتیم. اما نه علی حداقل یکبار در حد مرگ درس خوند. اما خب نتیجه نداد. از یه طرف میل به ادامه تحصیل هست. از طرفی هم چنان در کار غرق شدیم که دیگه جواب نمی‌ده. این طور درس خوندن جواب نمی‌ده. فقط با یک پنجشنبه و جمعه با خستگی یک هفته کار جواب نمی‌ده.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز نتایج کنکور اومد. من که مثلا بیشتر خونده بودم شدم ۱۸۵۰٫ علی که کمتر خونده بود شد ۹۱۵٫ خنده‌داره این سیستمش واقعا. از کارشناسی خنده‌دار بود. یادمه که بچه‌هامون خودشون رو خفه کرده بودن. هیشکی قبول نشد. کسی که کمترین زور رو می‌زد قبول شد. ( جناب خودم)</p>
<p style="text-align: justify;">حالا این هم شده داستان همون.</p>
<p style="text-align: justify;">بدتر از همه اینکه نمی‌تونی تصمیم بگیری بری دنبال علاقه‌ات. کامپیوتر حالت رو بهم می‌زنه. نمی‌خوای دیگه کامپیوتر بخونی. اما سرگیجه می‌گیری برای اینکه بتونی توی رشته مورد علاقه‌ات ادامه تحصیل بدی باید چه خاکی به سرت بگیری.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که فکر می‌کنم توقعم زیاده. باید یه صفی واسه کارای خودم در نظر بگیرم. اینکه اول می‌خوام چی کار کنم. کار(تمام وقت) و درس با هم زیاد سازگاری ندارند. یعنی فکر کنم نمی‌شه. من که امتحان کردم نشد.</p>
<p style="text-align: justify;">الان هم با وجود اینکه اصلا روی این امتحان حساب نکرده بودم اما نمی‌دونم چرا منتظر یه معجزه بودم. واقعا نمی‌دونم چرا الان ناراحتم <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' /> </p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=138</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>خوش خرامان می‌روی&#8230;</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=130</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=130#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 09 May 2010 04:07:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سمانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=130</guid>
		<description><![CDATA[شاید یک هفته بشه که روزنوشت ننوشتم.
دیگه از درگیری‌های صبح‌گاهی‌ام نخواهم گفت. چون چندان فایده نداره. به قرینه معنوی حذفش می‌کنم. این روزها توی شرکت در حال تحویل گرفتن پروژه‌های جدید هستم. یکی از بچه‌های کاردرست شرکت داره می‌ره و قراره کاراش هم به من به ارث برسه. یا اون پشت دستگاه منه یا من [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">شاید یک هفته بشه که روزنوشت ننوشتم.</p>
<p style="text-align: justify;">دیگه از درگیری‌های صبح‌گاهی‌ام نخواهم گفت. چون چندان فایده نداره. به قرینه معنوی حذفش می‌کنم. این روزها توی شرکت در حال تحویل گرفتن پروژه‌های جدید هستم. یکی از بچه‌های کاردرست شرکت داره می‌ره و قراره کاراش هم به من به ارث برسه. یا اون پشت دستگاه منه یا من پشت دستگاه اون. پیشنهاد می‌شود اگر می‌خواید پیام بدین ( از طریق نرم‌افزارهای پیام‌رسان) اول سلام بکنید. اگر علیک رو دریافت کردین به گپ و گفتگو ادامه بدین.</p>
<p style="text-align: justify;">عصر با مصطفی رفتیم جهاز بخریم. آره جهاز. واسه خونه نو. دیگه مصطفی هم تهرونی شد. مثل خیلی از ما شهرستانی‌ها که تهرونی شدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">مادرم یه خاله داشت. خدا رحمتش کنه. تو عید کنکورم فوت کرد. من عید درس نخوندم. البته اون بهانه بود. درس بخون نبودم <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />   بهش هم می‌گفتیم حشمت خاله جون. می‌گفت تهرون آدمو بی‌حیا می‌کنه. آبش یه خاصیتی داره که هر کی می‌ره اونجا دیگه برنمی‌گرده. حالا شده قضیه ما که می‌آیم اینجا و برگشتنی نیستیم که نیستیم.</p>
<p style="text-align: justify;">ماجرای خرید امروز ما خودش می‌تونه یه پست مستقل باشه. حوصله نوشتنش رو ندارم. در نتیجه نمی‌نویسمش. <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_smile.gif' alt=':)' class='wp-smiley' />  شاید بعدا نوشتمش.</p>
<p style="text-align: justify;">حوالی ساعت ۴ خبر رو خوندم. دلم بدجوری گرفت. مرده‌شور این دل منو ببرن که جز گرفتگی هیچ غلط دیگه‌ای نمی‌تونه بکنه[......]</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=130</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>عکس بگیییر :)</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=128</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=128#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 27 Apr 2010 07:24:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سمانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=128</guid>
		<description><![CDATA[دیروز بالاخره عکسامون رو آوردند. سایت عکس پرینت رو می‌گم. یه سایت نسبتا مرتب و خوب که به درد ماهایی می‌خوره که وقتمون رو نمی‌خوایم توی ترافیک هدر بدیم.
اگرچه به دلیل ترافیک نوروزی عکسها دیرتر از حد معمول به دستمون رسید اما برخورد مناسب و ایمیل‌های مودبانه گروه منو امیدوار کرد که این حرکت می‌تونه [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دیروز بالاخره عکسامون رو آوردند. سایت <a href="http://www.axprint.com/" target="_blank">عکس پرینت</a> رو می‌گم. یه سایت نسبتا مرتب و خوب که به درد ماهایی می‌خوره که وقتمون رو نمی‌خوایم توی ترافیک هدر بدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">اگرچه به دلیل ترافیک نوروزی عکسها دیرتر از حد معمول به دستمون رسید اما برخورد مناسب و ایمیل‌های مودبانه گروه منو امیدوار کرد که این حرکت می‌تونه موفق باشه. بنابراین در جهت پیشرفت چنین حرکت‌هایی و تشویقشون بهتره این دیرکرد رو نادیده بگیرم و همچنان به این سایت اطمینان کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">عصر رفتیم ایران‌شهر. جایی که همیشه از قدم زدن در اونجا حس خوبی دارم. نشستیم به صورتی هیجان‌انگیز عکسامون رو دیدیم. صدبار هم که عکسا رو دیده باشیم باز دوست داریم ببینمشون. یه سری طولانی عکس از زمان عقد تا به امروز. از خانواده و دوستان. واقعا لذت‌بخشه تماشاشون.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد با آقای من نشستیم و هی دوباره نقشه کشیدیم که عکس‌ها رو چطوری به دیوار(های) خونه بزنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">خانه هنرمندان این روزها یه نمایشگاه مجسمه‌های کوچک داره که اگر دوست داشتین و گذرتون اونجا افتاد برید ببینید. ما فقط فرصت کردیم بریم اونجا. بقیه تالارها رو نرفتیم.</p>
<p style="text-align: justify;">شب هم رفتیم دویدیم.</p>
<p style="text-align: justify;">این چند شبه که می‌ریم می‌دویم، به یک نتیجه  رسیدم. اون هم اینکه پارک‌های ما به جای اینکه محل جمع شدن ورزشکاران باشه بیشتر محل جمع شدن جماعت معتاد و قلیونیه. متأسفانه.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=128</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>شنبه</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=117</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=117#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Apr 2010 06:36:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سمانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=117</guid>
		<description><![CDATA[همه شنبه‌ها بدن. من از شنبه‌ها متنفرم. دلت می‌خواهد همچنان جمعه باشد و بخوابی. اما خب نمیشد خوابید. دلم می‌خواست این هفته دیگر تأخیر نداشته باشم. بنابراین با همت مضاعف، ساعت ۷:۱۵ از خواب بیدار شدم و در یک رویداد کاملا معجزه‌وار در آخرین لحظات یعنی ۸:۱۵ کارت زدم. خیلی خوشحال بودم از اینکه اولین [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">همه شنبه‌ها بدن. من از شنبه‌ها متنفرم. دلت می‌خواهد همچنان جمعه باشد و بخوابی. اما خب نمیشد خوابید. دلم می‌خواست این هفته دیگر تأخیر نداشته باشم. بنابراین با همت مضاعف، ساعت ۷:۱۵ از خواب بیدار شدم و در یک رویداد کاملا معجزه‌وار در آخرین لحظات یعنی ۸:۱۵ کارت زدم. خیلی خوشحال بودم از اینکه اولین روز تأخیر نخوردم.</p>
<p style="text-align: justify;">در کنار این تصمیم، دلم می‌خواد وبگردی‌ام را در شرکت کم کنم. امیدوارم موفق باشم در این کار.</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از کار رفتم دندان‌پزشکی. بعد از دو سال بالاخره موفق شدم که تنبلی‌ام را کنار بگذارم و بروم دندان‌پزشکی. بهم توصیه شده بود اول بروم پیش یک متخصص لثه و من هم همین کار را کردم. لثه‌هایم را معاینه کرد و گفت مشکلی ندارد الا اینکه باید جرم‌گیری شود. ما هم جوگیر گفتیم باشد. بالاخره آدم که بعد از دو سال می‌رود دندان‌پزشکی هرچه دکتر بگوید می‌گوید چشم. گفت دندان‌هایت هم برو پیش فلان دکتر. باز هم گفتم چشم.</p>
<p style="text-align: justify;">از دکترش خوشم آمد. از آن دکترهای بدعنق نبود که عصا قورت داده باشد. صورت سبزه‌ای داشت با چشمان آبی!! و لبخندی مهربان و به نظر صبور می‌رسید. امیدوارم در جلسات بعد همچنان بر این نظر خودم باقی بمانم.</p>
<p style="text-align: justify;">از خود دکتر مهم‌تر، منشی است. من کاملا به این اعتقاد دارم که منشی یک دکتر بسیار در جذب مشتری آن پزشک تأثیر دارد. منشی مطب هم مرد خوبی بود. کلا منشی‌های مرد خیلی بهتر از منشی‌های زن هستند. حداقل کمتر غر می‌زنند.</p>
<p style="text-align: justify;">خلاصه که مطب خوبی بود.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=117</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سلام</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=114</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=114#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 23 Apr 2010 06:26:27 +0000</pubDate>
		<dc:creator>سمانه</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=114</guid>
		<description><![CDATA[امروز اولین جمعه بعد از عید بود که کاملا در اختیار خودمون بود. اما صبحش چندان خوش نگذشت. چون طبق معمول جمعه‌ها دیر از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم از ۱۱ گذشته بود. طبق عادت معمول جمعه‌ها نشستیم کمی فیتیله دیدیم. بعد هم خونه رو مرتب کردیم.
در راستای تب گیاهخواری که یکی دو [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">امروز اولین جمعه بعد از عید بود که کاملا در اختیار خودمون بود. اما صبحش چندان خوش نگذشت. چون طبق معمول جمعه‌ها دیر از خواب بیدار شدیم و تا صبحانه بخوریم از ۱۱ گذشته بود. طبق عادت معمول جمعه‌ها نشستیم کمی فیتیله دیدیم. بعد هم خونه رو مرتب کردیم.</p>
<p style="text-align: justify;">در راستای تب گیاهخواری که یکی دو هفته‌ای است خونه‌مون رو گرفته تصمیم گرفتم رژیم غدایی سه روزه‌ای رو شروع کنم. یه رژیم میوه‌ای. که بیشتر تکیه به خوردن میوه و سبزیجات تازه داره. رفتیم میوه فروشی محل. از وقتی اومدیم این محل دیگه نمی‌ریم میدون تره‌بار و دیگه از میوه فروشی محل خرید می‌کنیم. این طوری دیگه درگیر کم ریختن و زیاد ریختن کارگرای سمج میدون نیستیم. میدون که می‌رفتیم همیشه با کارگرای میدون درگیر بودیم که به مقدار و اندازه برامون میوه بکشند. اما توی کتشون نمی‌رفت که نمی‌رفت. اما اینجا پیش اومده که دوتا گوجه و یک فلفل سبز و ۴ دانه پرتقال برداشتیم و آقای فروشنده هنوز با روی باز با ما برخورد می‌کرد. و این عجیب بود.  دیگه از اون به بعد مشتری‌اش شدیم. دیروز هم رفتیم مقدار نسبتا زیادی میوه خریدیم برای رژیم گیاهخواری هفته.</p>
<p style="text-align: justify;">کل روز رو به ترتیب نگفتم.  مدت زمان درازی بود که به کم بودن تحرکمان فکر می‌کردم و در جستجوی راهی که کم تحرکی‌مان کاهش پیدا کند. البته بهترین راه ورزش کردن است. اما مدام منتظر این بودم که پس از پشت سر گذاشتن روزهای پر از کار و خستگی، در برنامه‌ای مرتب صبح‌ها پیش از کار از خواب بلند شویم و به پارک محل برویم و کمی ورزش کنیم. روزها از پی هم می‌گذشتند و روزهای کار و خستگی هیچ‌گاه پایان نمی‌پذیرفتند. این بود که به این نتیجه رسیدم صبر کردن بیش از حد نتیجه‌ای ندارد و باید با همان وسع موجود اقدام کرد. این بود که در اولین روز لباس پوشیدیم و به پارک محل رفتیم.  یک ربع تند راه رفتیم. ۵ دقیقه دویدیم. و بعد دوباره یک ربع تند راه رفتیم. این برنامه در طی هفته‌های آینده هم بیشتر می‌شود هم پر فشارتر. به هر حال با این ریه من و با آن شکم‌های جلو آمده بیشتر از این نمی‌شد صبر کرد. هر چند با آمادگی کم جسمانی اما باید شروع کرد.  بعد از ورزش احساس کردم بهتر می‌توانم نفس بکشم و خوشحال بودم از این تحرک. انسان بی‌تحرک معنای زندگی را درک نمی‌کند.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=114</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اوّل هفته در صف CNG</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=107</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=107#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 13 Dec 2009 11:39:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=107</guid>
		<description><![CDATA[وقتی اوّل هفته، اوّل صبح شنبه ۴۰ دقیقه در صف CNG باشی و با این وجود بسیار خرسند نیز باشی که وقتت کم گرفته شده  و یاد جماعت تاکسی‌داری بیفتی که وقت و بی‌وقت مجبورند یک ساعت و دو ساعت در صف‌های مشابه بمانند و گاهی -اگر بخواهند کاسب باشند- مجبورند روزی دو نوبت در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">وقتی اوّل هفته، اوّل صبح شنبه ۴۰ دقیقه در صف CNG باشی و با این وجود بسیار خرسند نیز باشی که وقتت کم گرفته شده  و یاد جماعت تاکسی‌داری بیفتی که وقت و بی‌وقت مجبورند یک ساعت و دو ساعت در صف‌های مشابه بمانند و گاهی -اگر بخواهند کاسب باشند- مجبورند روزی دو نوبت در چنین صف‌هایی بمانند هوس می‌کنی که از خودت بپرسی در این چند ساله که بنزین سهمیه‌بندی شده، سر جمع چند جای‌گاه جدید CNG اضافه شدند و ما به‌التّفاوت پول بنزین کجا رفته؟</p>
<p style="text-align: center;"><img title="cng" src="http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-content/uploads/2009/12/cng.gif" alt="cng" width="200" height="150" /></p>
<p style="text-align: justify;">که یادت می‌آید حتّی چنین سؤالی هم خدای نکرده مصداق <span style="color: #ffffff;">ت</span><span style="color: #ffffff;">بلیغ علیه نظام</span> است و پس‌فردا باید پاسخ‌گوی این سؤال باشی. در نتیجه این موضوع را بی‌خیال می‌شوی و می‌روی سراغ بقیه‌ی روزنوشتت.</p>
<p style="text-align: justify;">شب، کمی از کار تابلوی آمنه را جلو بردم و کمی هم اعصابم را با اخبار بیست و سی (در حدّ چند صحنه) خرد کردم و همین.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=107</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تعطیلات آخر هفته</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=103</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=103#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 12 Dec 2009 06:47:50 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=103</guid>
		<description><![CDATA[روزنوشت ۱۹ و ۲۰ آذر:
دوباره آخر هفته شد و درس‌خواندن ما هم شروع شد. این دو روز پر بود از درس‌خواندن و کل‌کل‌های دونفره‌ی ما   کلّاَ سبک جالبی است درس‌خواندن دو نفره. البتّه معایبی هم دارد که در مقابل این‌که باعث صرفه‌جویی در وقتمان و پای‌بندی‌مان به درس خواندن و به‌تر فهمیدن درس [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روزنوشت ۱۹ و ۲۰ آذر:</p>
<p style="text-align: justify;">دوباره آخر هفته شد و درس‌خواندن ما هم شروع شد. این دو روز پر بود از درس‌خواندن و کل‌کل‌های دونفره‌ی ما <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' />  کلّاَ سبک جالبی است درس‌خواندن دو نفره. البتّه معایبی هم دارد که در مقابل این‌که باعث صرفه‌جویی در وقتمان و پای‌بندی‌مان به درس خواندن و به‌تر فهمیدن درس می‌شود، قابل چشم‌پوشی است.</p>
<p style="text-align: justify;">در این دو روز با فهمیدن اشکالات جدیدی از ماشین‌مان، قسمتی از تعریفی را که از سایپا کردم پس می‌گیرم. البتّه اگر از حق نگذریم برخورد و سیستمی که در قسمت گارانتی سایپا وجود دارد بالاتر از استاندارد تعریف‎‌شده در کشور است (البته اگر چنین استانداردی اصلاً تعریف شده باشد <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  ) امّا حتماً باید جایی از کار ایراد داشته‌باشد که وقتی تعمیرکار محترم سیستم CNG پراید را تعمیر می‌کند، باید حتماً رگلاژ درب سمت شاگرد (توصیه می‌کنم مردهای متأهّل از این عبارت –دست‌کم در حضور همسرشان- استفاده نکنند چون همسر محترم خود را با &#8220;شاگرد شوفر&#8221; اشتباه خواهند گرفت و موجبات کاشتن یک بادمجان مفتی را در مزرعه‌ی صورت‌تان فراهم خواهند نمود) به هم بخورد یا صندلی استاد ( در چنین مواقعی به جای &#8220;صندلی شاگرد&#8221; از این عبارت استفاده خواهیم کرد خصوصاً اگر به بادمجان حسّاسیت داشته‌باشیم) هرز شود. به هر حال حتماً حکمتی در این ارتباط‌های سیستماتیک در خودرو پراید وجود دارد که در فهم امثال من نمی‌گنجد و حتماً باید از تبار کارشناسان ارشد و یا بستگان ایشان باشم تا این مسائل را در سایپا درک کنم.</p>
<p style="text-align: justify;">مسئله‌ی بعدی مسئله‌ی دیرکردهای یکی از شرکت‌های محترم در پرداخت حقوق است که تصمیم گرفتم تا روشن‌شدن موضوع عجالتاً آن یکی شرکت را بروم <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  البته درک می‌کنم  که شرکت محترم هم مشکل دارد و اصولاً بسیاری از شرکت‌ها که طرف قراردادشان دولت است همین مشکل را دارند و دولت –بنا بر مصالحی لابد- اصولاً دوست ندارد در چنین مواردی به قرارداد خود پای‌بند بماند چون اصولاً [….]</p>
<p style="text-align: justify;">جمعه شب هم که برای تولّد آمنه دعوت بودیم (البته هنوز متولّد نشده و تولدش تولد &#8220;راستکی&#8221; نبود – &#8220;پلاستیکی&#8221; بود <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' />  – و اصولاً تا کادوی تولّدی که من باید حاضر می‌کردم، حاضر نشود، تولّدش &#8220;راستکی&#8221; نخواهد شد.)</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-104 aligncenter" src="http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-content/uploads/2009/12/tavallod-amene.jpg" alt="" width="380" height="233" /></p>
<p style="text-align: justify;">
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=103</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سایپا، مطمئن</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=100</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=100#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 09 Dec 2009 05:03:36 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=100</guid>
		<description><![CDATA[روزنوشت  ۱۷ آذر:
امروز از سایپا زنگ زدند و گفتند بروم ماشین را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، هزینه‌اش هم شده ۶۰۰۰تومان! کلّاً این سایپا موجود عجیب و غریبی است یعنی هیچ جایی‌اش به هیچ جای دیگرش نمی‌آید. یعنی ماشین درست می‌کنند مزخرف، بعد خدمات پس از فروش می‌گذارند بیست. یعنی وقتی می‌روید برای گارانتی شاخ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روزنوشت  ۱۷ آذر:<br />
امروز از سایپا زنگ زدند و گفتند بروم ماشین را از تعمیرگاه تحویل بگیرم، هزینه‌اش هم شده ۶۰۰۰تومان! کلّاً این سایپا موجود عجیب و غریبی است یعنی هیچ جایی‌اش به هیچ جای دیگرش نمی‌آید. یعنی ماشین درست می‌کنند مزخرف، بعد خدمات پس از فروش می‌گذارند بیست. یعنی وقتی می‌روید برای گارانتی شاخ در می‌آورید که &#8220;اینجا ایران است؟&#8221; یعنی آن‌قدر خوش‌برخورد و مرتّب است کارشان که کم مانده قهوه و چای هم برایتان بیاورند. البتّه نکته‌ای که همیشه در این موارد دیده می‌شود این است که حتّی وقتی بدیهی‌ترین حقوق ما به‌عنوان شهروند با خریدار، رعایت می‌شود به همین اندازه که من متعجّب شدم، تعجّب می‌کنیم. یعنی انگار خودمان هم باور نداریم که بعضی چیزها حقّمان است و لازم نیست برای آن‌ها از کسی تشکّر کنیم. به هر حال باید قدردان این موارد نادر بود به امید روزی که این موارد از &#8220;ندرت&#8221; درآیند. به‌هرحال روال کار برای گارانتی پراید این‌طور است که می‌روی در سایت سایپایدک و اسم می‌نویسی و تعمیرگاه مورد نظرت را انتخاب می‌کنی و زمانی را هم که می‌خواهی بروی انتخاب می‌کنی. بعد می‌زند که شما فلان‌روز و فلان‌ساعت باید بیایی به فلان آدرس. بعد می‌روی و با احترام با تو برخورد می‌کنند، ماشین را تحویل می‌گیرند و اشکالاتش را می‌پرسند. بعد هم می‌آیی و منتظر تماسشان می‌مانی. بعد هم زنگ می‌زنند و می‌گویند ماشین حاضر شده و هزینه‌اش هم فلان‌قدر می‌شود. مثلاً این‌بار لاستیک زاپاس ماشین را که دور تا دورش قاچ خورده بود را بدون هیچ هزینه‌ای جای‌گزین کردند و بسی مایه‌ی تعجّب ما شدند.<br />
خلاصه این که کار برای تعمیر ماشین روال نسبتاً رضایت‌بخشی دارد. بگذریم از این‌که تولیدات خودروی داخلی آن‌قدر بی‌کیفیت هستند و غیرمسئولانه تهیه می‌شوند که در یکی دو سال اوّل خرید یک خودروی صفر داخلی بارها نیازمند طیّ این روال رضایت‌بخش خواهید بود. اقلّاً این که &#8220;چوب به‌دست‌های دم دروازه را زیاد و خوش‌برخورد کرده‌اند&#8221; جای شکرش باقی‌ست.</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=100</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>یک شب با نیما</title>
		<link>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=93</link>
		<comments>http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=93#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 07:22:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>علی</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزانه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://rooznevesht.ebramcity.com/?p=93</guid>
		<description><![CDATA[روزنوشت ۱۲ آذر:
دیشب بعد از تمام‌شدن کارم رفتم حسن‌آباد تا با سمانه، کامواهایی را که لازم داشتیم بخریم. کاموای سبزآبی برای سمانه و کاموای سفید و شیری برای من. شب هم رفتیم خانه‌ی بابا و بعد از شام خوشمزه‌ی مامان و سالاد خوشمزه‌ی آمنه، مشغول باز کردن کلاف‌های کاموای شال‌گردن من شدیم. بعد هم مامان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">روزنوشت ۱۲ آذر:</p>
<p style="text-align: justify;">دیشب بعد از تمام‌شدن کارم رفتم حسن‌آباد تا با سمانه، کامواهایی را که لازم داشتیم بخریم. کاموای سبزآبی برای سمانه و کاموای سفید و شیری برای من. شب هم رفتیم خانه‌ی بابا و بعد از شام خوشمزه‌ی مامان و سالاد خوشمزه‌ی آمنه، مشغول باز کردن کلاف‌های کاموای شال‌گردن من شدیم. بعد هم مامان شروع کرد به بافتن شال سمانه و سمانه هم مشغول طرح‌زدن برای شال من شد. من هم بعد از کلّی کلاس گذاشتن رفتم پایین تا با آمنه کمی بدویم. در همان دور اوّل، داد زانوهام در آمد و البته کم نیاوردم و تا آخر دویدم. بعد هم نیم‎ساعتی قدم‌زنان با آمنه گپ زدم و برگشتیم بالا و بستنی خوردیم و رفتیم بالا و خوابیدیم. صبح قرار بود مامان را بگذاریم بیمارستان میلاد امّا خواب ماندیم <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_sad.gif' alt=':(' class='wp-smiley' />  حدود ساعت ۱۱ صبح بود که می‌خواستیم برویم خانه، که بالآخره مامان زنگ زد و رفتم دنبالشان. مامان و مامان مکرم را رساندم خانه و سمانه را برداشتم و رفتیم خانه خودمان.</p>
<p style="text-align: justify;">امروز را تصمیم گرفتیم بی‌خیال درس‌خواندن شویم و کارهای باقی‌مانده‌ی خانه را انجام دهیم. بالآخره امشب توانستیم کارهای اسباب‌کشی را تمام کنیم و خانه‌مان، خانه شود. بعد هم پژمان زنگ زد و ما هم ازخداخواسته، خودمان را دعوت کردیم اکباتان. حدود ۸:۳۰ بود که رسیدیم. ابوذر هم آمده‌بود و نیما (پسر ِ پسرخاله‌اش ) را هم آورده‌بود. پسری به غایت، پرچنب‌وجوش و تیز و بامزه. از آن پسرهایی که آدم آرزو می‌کند با همه‌ی سختی‌هایش، روزی پسری مثل او داشته‌باشد.</p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-95 aligncenter" title="نیما در حال شیطنت سر شام" src="http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-content/uploads/2009/12/nima2.jpg" alt="نیما در حال شیطنت سر شام" width="350" height="263" /></p>
<p style="text-align: center;"><img class="size-full wp-image-94 aligncenter" title="نیما با ژست جدّی" src="http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-content/uploads/2009/12/nima.jpg" alt="نیما با ژست جدّی" width="350" height="263" /></p>
<p style="text-align: justify;">روح پدر مرحوم نیما هم شاد &#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بعد از خوردن شام، ابودر با نیما رفت و ما هم پژمان را برداشتیم تا گشتی بزنیم و گپی بزنیم و ما هم روی مخ (؟!؟) پژمان کار کنیم تا زن بگیرد امّا انگار</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">&#8220;نرود میخ آهنین بر سنگ&#8221;  <img src='http://rooznevesht.ebramcity.com/wp-includes/images/smilies/icon_biggrin.gif' alt=':D' class='wp-smiley' /> </p>
</blockquote>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://rooznevesht.ebramcity.com/?feed=rss2&amp;p=93</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
