روزی پر از هادی

روزنوشت ۲۹ آبان:

صبح من رفتم دنبال گوشت و میوه برای مهمان‌های عزیز ظهر. مادر و پدر سمانه و سحر و صد البته هادی :D نکته‌ی جالبی که موقع خرید به آن پی‌بردم این بود که قیمت تخم‌مرغ هم با قیمت بورس فلزّات گرانبهای نیویورک بالا (و نه پایین) می‌رود. دو هفته پیش ده تا تخم‌مرغ را از مغازه‌ی A خریدم ۱۳۰۰ تومان، هفته‌ی پیش از مغازه‌ی B خریدم ۱۴۰۰ تومان و به گمانم که مغازه‌ی B گران‌فروش است، امروز از همان مغازه‌ی A خریدم ۱۵۰۰ تومان و دیدم که بله، انگار که مغازه‌داران در گران‌فروشی چشم‌وهم‌چشمی دارند و شاید هم خدای نکرده موضوع به کارشناسان ارشد برمی‌گردد. زبانم لال. ما که کارشناس هم هنوز نشدیم چه رسد به کارشناس ارشد، پس عجالتاً در این مورد نظری نمی‌دهیم ;) نکته‌ی دیگری هم که از چند سطر اخیر قابل نتیجه‌گیری است مقدار مصرف تخم‌مرغ در رژیم غذایی زوج‌های جوان مرفّه بی‌درد تهرانی است و از این رو عاجزانه تقاضا دارم هدف‌مند کردن یارانه‌ها را به نحوی به انجام رسانند که این قشر مرفّه، دست‌کم از گرسنگی تلف نشوند. برمی‌گردم به بحث شیرین هادی :D . هفته‌ی پیش از امام‌زاده داوود براش یه توپ چسبونکی خریدیم و مدام امتحان می‌کنه که به کجاها می‌تونه اون رو بچسبونه . البته دو تا راکت هم داشت که با اونا ابداً حال نکرد و در آخر هم اونا رو با خودش نبُرد. از بازی با این توپ جذّاب که اصلاً خسته نشد امّا برای تنوّع هم که شده مدادرنگی آورد و یه قایق کشید و توی اون من (علی‌آقا) و سمانه و مامانی و سخر رو کشید و هرچی اصرار کردیم که یه پیشی هم بکشه می‌گفت “پیشی میفتوإ تو آب خیس میشه”:D  و بعد هم گفت من میخوام پسر علی‌آقا بشم (با همان لهجه‌ی عجیب و خالص مازندرانی که بیش‌تر به یک جهش ژنتیکی شبیه است). عصر هم بردیمش “سرزمین عجایب” و به اقتضای جیب ما، کمی بازی کرد و موقع برگشت، یه بادکنک چشمش رو گرفت و ما هم که دیدیم گرونه بهش گفتیم هادی اینجا گرونه، اونم مثل یه بچه‌ی خوب و حرف‌گوش‌کن قبول کرد. خدایی بچه‌ی خیلی خوبیه. خدا قسمت ما هم بکنه ;) هادی اینا که رفتن کرج، خاله‌ی سمانه زنگ زد و ما هم که از خداخواسته، گفتیم بیان که مفتی بتونیم “محمدحسن” رو ببینیم. انصافاً بچه‌ی بانمکی بود و از این قیافه جدّی ها که بعضی بچه‌ها دارن، اونم داشت. من که لُپام درد گرفت انقد به این بچّه لبخند زدم. در کل امروز هم روز بسیار بسیار جذّابی بود. تا باد چنین بادا.

پی‌نوشت: دوربین دم دستم نبود که از نقاشی هادی و قیافه‌ی بانمک محمّدحسن عکس بذارم اینجا. به محض رسیدن دوربین به دستم، این کار را خواهم کرد به لطف خدا.

پی‌نوشت ۲: قسمت سوم از یک کادو رو امروز دوباره درست کردم. تا ببینیم این‌بار در مرحله‌ی لمینیت برایش مشکل پیش می‌آید یا پرس‌کردن یا چی؟ از قدیم که گفتند “تا سه نشه بازی نشه”

  1. آسمان در ۳۰ آبان ۱۳۸۸ در ۲:۴۱ ق.ظ گفته است :

    واقعا من که خواهر این بچه ام نمی فهمم این لهجه از کجا بهش رسیده. دیروز وقتی به مداد رنگی سفید گفت “سفید مداد رنگی” مخم سوت کشید.
    اگر اون دوست عزیز بدونه تو واسه کادوش چقدر زحمت کشیدی.

  2. مهدی در ۳۰ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۱۱ ب.ظ گفته است :

    علی جان دیگه وقتشه ها…
    بچه برا شما بیشتر از ما واجب بوده :) به هر حال رنگ رخساره نشون میده سر درون رو … همین روزهاست که خبرهای خوبی از شما بشنویم!! حالا ببین من کی گفتم :)

  3. مهدی در ۳۰ آبان ۱۳۸۸ در ۴:۱۳ ب.ظ گفته است :

    راستی یه چیزی!! این کادوهه ماله کیه؟ ها؟ فکر کنم باید زودتر پاشیم بیاییم خونه تون :)

  4. مصطفی در ۲ آذر ۱۳۸۸ در ۶:۱۵ ق.ظ گفته است :

    با طناب مهدی نرین تو چاه ها از من گفتن بود! :D

  5. روزنوشت‌های "من" : علی با ریش و سبیل آبی در ۳ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۵۵ ق.ظ گفته است :

    [...] « روزی پر از هادی [...]

  6. حمید در ۳ آذر ۱۳۸۸ در ۸:۳۷ ق.ظ گفته است :

    فقط خواستم بگم که خییییییییییییییییییییییلی خندیدم. ایول

 

 

 

[ RSS نظرات این نوشته ] - [ ارسال بازتاب ]