از نکاتی که خیلی روزها میبینم و میخواهم در روزنوشت به آن اشارهای بکنم و یادم میرود این است که شرکتی که در آن کار میکنم در طبقهی چهارم یک مدرسهی راهنمایی قرار دارد و بسیاری روزها هنگامی به شرکت میرسم که یا زنگ تفریح مدرسه است و یا زنگ ورزش و در ۹۰درصد اوقات هم، روحانی جوانی را میبینم که در حال بازی با بچههاست و جالبتر از آن ابراز احساسات و کَلکَلهای او با بچه هاست و شادمانیاش مثلاً از زدن گل در فوتبالدستی و یا امتیازگرفتن در پینگپونگ.
یاد گفتوگویی در فیلم “زیِرنورِماه” میافتم که روحانیِ استاد، به شاگردش میگفت “ما وقتی لباس روحانیت میپوشیم حتّی بچهمان را هم بغل نمیکنیم …” (نزدیک به همین مفهوم) ببینید تفاوت از کجا تا کجا میتواند باشد در یک قشر.