مهمان بازی های آخر هفته

آخر هفته‌ی خوب و پرکاری بود. اوّل از همه باید به مهمانی به افتخار ارغوان خانم (هنوز نام قطعی‌اش نیست البتّه) یا همان جی‌جی سابق ( ;) ) و مادر و پدر کوچکش اشاره کنم. شبی پر از خنده و حرفهای خوب و دل‌نشین و البتّه پر از وسوسه‌‌کردن من و سمانه برای بچه‌دار شدن و همچنین وسوسه‌کردن ما به دیدن فیلم “لاست”. خلاصه بسیار بسیار خوش گذشت و هدیه‌ی ناقابلی هم تقدیم این مادر و پدر کوچک شد به شرط این‌که یک روز در میان ما را به خانه‌شان راه دهند تا ما هم در بچه‌شان سهمی داشته‌باشیم. البته کارهای سخت جی‌جی، قرار شد بر عهده‌ی خودشان بماند.

IMG_4204

ما و مهمان‌های عزیزمان

مادر و پدر کوچک

روزهای بعد از آن (پنج‌شنبه و جمعه و شنبه) را در خانه ماندیم و به یاد درس‌خواندن‌های دبیرستان برای کنکور، درس‌خواندن‌مان را برای کنکور MBA شروع کردیم. البتّه کمی هم دعوا کردیم که مربوط می‌شود به این که من گاهی اوقات (فقط گاهی اوقات) خنگ‌تر از حدّ استانداردم می‌شدم و مسائل ابتدایی مربوط به حد و پیوستگی و مانند آن را دیر می‌گرفتم و روی یک مسئله کلید می‌کردم که سمانه شاکی می‌شد و دعوا می‌کردیم و بعد هم به‌ناچار، چون وقتمان برای خواندن این درس‌ها بسیار بسیار کم است و محدود به آخر هفته‌ها می‌شود، آشتی کردیم و به درس ادامه دادیم.

وضعیت خانه ما هنگام درس خواندن (احتمالاً تا کنکور وضع به همین نحو است)

البته در میان درس‌ها، کمی هم “مهمان‌بازی” کردیم؛ پنج‌شنبه شب، به اتّفاق دوستان کامپیوتری ۸۲ ای رفتیم به دیدن یک دوست عزیز، شنبه ظهر هم رفتیم منزل بابا و دور هم یک دیزی سنگی درست‌وحسابی خوردیم و البته به علّت بحث‌های سیاسی پیش‌آمده بعد ار ناهار، و یادآوری بدبختی‌های احتمالی‌مان در دو ماه آینده، از حسّ و حال درس خواندن بیرون آمدیم و برای فراموش کردن این اوضاع رفتیم بیرون برای خرید، و چون شرکت‌های محترمی که مشغول به کار در آن‌ها هستیم حقوق‌مان را دیر به دیر می‌دهند و “به‌اصطلاح سهام عدالت” هم شامل ما نمی‌شود (اگر قبل از این هم بنا بود بشود، پس از این، احتمالاً نمی‌شود ;) ) به ناچار رفتیم یکی دو ساعتی را در “بوستان” گشت زدیم و از خریدنی‌هایش “چشم چراندیم” و از وسائل تزئینی‌اش برای ساختن تزئینات خانه‌مان ایده گرفتیم و در آخر هم رفتیم یک چلوکبابی و شام‌مان را خوردیم (همین است که سهام عدالت به‌مان نمی‌دهند دیگر. والّا!) البته برای راحت‌تر کنار آمدن با اوضاع احتمالی که شاید دو ماه آینده برای من رخ دهد به این فکر افتادیم که در مورد شرایط آن‌جا تحقیقکی بکنیم و ببینیم در بی‌کاری آن‌جا، چه کارهایی می‌توان کرد. بالآخره هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانیم چند ماه خواهند بُرید؟! ;)

  1. آسمان در ۸ آذر ۱۳۸۸ در ۶:۵۱ ق.ظ گفته است :

    من جای تو بودم وسایل روی میز رو نام می بردم تا عمق فاجعه رو نشون بدم ;)
    نون
    تخم مرغ نیمرو
    سیس گوچه
    ۵۰۴
    ریاضی عمومی ۱
    مقادیر متنابعی کاغذ باطلله که ما به زور توش می نوشتیم
    لپتاپ
    هدفون
    مودم(اکسترنال)
    قندان و نمکدان

  2. مهدی در ۸ آذر ۱۳۸۸ در ۸:۴۸ ق.ظ گفته است :

    جا داره من رسما بابت اون شب و همینطور هدیه ها تشکر کنم. به بقیه دوستان هم باید بگم سریعا یه سر به خونه شون بزنید تا به شماها هم از این هدیه ها بدن! اگر هم خواستین بهم ایمیل بزنید آدرس بدم! به هر حال که به ما هم اون شب خوش گذشت :)

    در مورد درس هم واقعا از ته دلم امیدوارم موفق باشید هر دوتون. ولی خب نمی دونستم جفتتون می خواید mba بدید! خوشحال شدم.

  3. ب.ا.م در ۸ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۳۴ ب.ظ گفته است :

    سلام.

    - چقدر رنگ‌های دومین عکس عالین! :smile:

    - کاش کمتر به دو ماه بعد فکر کنین. به امید خدا همون دو ماه بعد، معلوم می‌شه که اصلاً لازم نبوده که فکر این چیزا باشین.

  4. حمید در ۹ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۲۴ ق.ظ گفته است :

    ایول. خیلی عکسای باحالی بود عکسا. بسی یاد دوران جوونی و دانشگاه و دور هم بودنها افتادم.
    روی میزتون مشکوکه! ۵۰۴؟ برای ام بی ای یا برای فرار؟
    ضمنا دکتر! قبلا هم بهت گفتم. ۲ ماه دیگه هیچ اتفاقی نمیفته. اصن نگران نباش. تعلیقی میشی، هیچ مشکلی هم نیست. میچسبی به زندگیت. نگران نباش

  5. علی در ۹ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۴۲ ق.ظ گفته است :

    دوستان لطف دارید. نگران من نباشید نگران نیستم. فکر هم اگر می‌کنم برای مواجهه با بدترین حالت ممکن است با آمادگی کامل و الّا توکّل به خدا ایشالا مشکلی پیش نمی‌آد. بازم ممنون.

  6. امین در ۹ آذر ۱۳۸۸ در ۱:۵۵ ب.ظ گفته است :

    درست می شه همه چیز. می دونم نگران نیستی، اما خودم نیاز داشتم بگم.

 

 

 

[ RSS نظرات این نوشته ] - [ ارسال بازتاب ]