روز خوب شادی و امید

روزنوشت ۸ آذر ۸۸:

معرکه‌ای تو، مرد! مَردی! به به‌ترین معنای ممکن کلمه‌ی “مرد”. دمت گرم و سرت خوش باد! شادی را همبن اوّل صبحی بر لبان من و بسیاری چون من نشاندی. خدا حفظت کند و با دوستانت محشور نماید.

امروز یک روز معمولی کاری بود با این تفاوت که تو آن را رنگارنگ کردی با لبخند سرخوشانه‌ات. خستگی را خسته کردی. خستگی چند ماهه را از تنم بیرون کردی ….

تا آخر روز پر از انرژی بودم و با وجود خستگی فراوان، یک درس نسبتاً درست و حسابی خواندم.

از لطف دوستان در پست دیروز هم ممنونم. خاطرتان جمع. نگران نیستم امّا ‌لازم می‌دانم که بدترین شرایط را (تازه با در نظر گرفتن “عسی ان تَکرَهوا شیئاً و هُو خیرٌ لکُم …” ) در نظر بگیرم و خودم و سمانه را برای پذیرفتن آن، مهیّا کنم. اگرچه که بر خودم و دوستان پوشیده نیست که حتّی وقتی مهمان برادران بودم نیز، دست یاری خدا را در همه‌ی روزهای تنهایی آن‌جا، بالای سر خودم حس می‌کردم. (این را بیشتر بعد از تمام شدن مهمانی و مقایسه‌ی اوضاع خودم با سایرین دریافتم)

توکّل بر خدا. ان‌شاءالله که مشکلی نیست.

  1. حمید در ۹ آذر ۱۳۸۸ در ۵:۱۴ ق.ظ گفته است :

    کدوم مرد؟ همون که خنده هاش رو در مریض احوالیش بعد از مدتها فشار به همه نشون داد؟

 

 

 

[ RSS نظرات این نوشته ] - [ ارسال بازتاب ]