یک شب با نیما

روزنوشت ۱۲ آذر:

دیشب بعد از تمام‌شدن کارم رفتم حسن‌آباد تا با سمانه، کامواهایی را که لازم داشتیم بخریم. کاموای سبزآبی برای سمانه و کاموای سفید و شیری برای من. شب هم رفتیم خانه‌ی بابا و بعد از شام خوشمزه‌ی مامان و سالاد خوشمزه‌ی آمنه، مشغول باز کردن کلاف‌های کاموای شال‌گردن من شدیم. بعد هم مامان شروع کرد به بافتن شال سمانه و سمانه هم مشغول طرح‌زدن برای شال من شد. من هم بعد از کلّی کلاس گذاشتن رفتم پایین تا با آمنه کمی بدویم. در همان دور اوّل، داد زانوهام در آمد و البته کم نیاوردم و تا آخر دویدم. بعد هم نیم‎ساعتی قدم‌زنان با آمنه گپ زدم و برگشتیم بالا و بستنی خوردیم و رفتیم بالا و خوابیدیم. صبح قرار بود مامان را بگذاریم بیمارستان میلاد امّا خواب ماندیم :( حدود ساعت ۱۱ صبح بود که می‌خواستیم برویم خانه، که بالآخره مامان زنگ زد و رفتم دنبالشان. مامان و مامان مکرم را رساندم خانه و سمانه را برداشتم و رفتیم خانه خودمان.

امروز را تصمیم گرفتیم بی‌خیال درس‌خواندن شویم و کارهای باقی‌مانده‌ی خانه را انجام دهیم. بالآخره امشب توانستیم کارهای اسباب‌کشی را تمام کنیم و خانه‌مان، خانه شود. بعد هم پژمان زنگ زد و ما هم ازخداخواسته، خودمان را دعوت کردیم اکباتان. حدود ۸:۳۰ بود که رسیدیم. ابوذر هم آمده‌بود و نیما (پسر ِ پسرخاله‌اش ) را هم آورده‌بود. پسری به غایت، پرچنب‌وجوش و تیز و بامزه. از آن پسرهایی که آدم آرزو می‌کند با همه‌ی سختی‌هایش، روزی پسری مثل او داشته‌باشد.

نیما در حال شیطنت سر شام

نیما با ژست جدّی

روح پدر مرحوم نیما هم شاد …

بعد از خوردن شام، ابودر با نیما رفت و ما هم پژمان را برداشتیم تا گشتی بزنیم و گپی بزنیم و ما هم روی مخ (؟!؟) پژمان کار کنیم تا زن بگیرد امّا انگار

“نرود میخ آهنین بر سنگ”  :D

  1. آسمان در ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۵۸ ق.ظ گفته است :

    آقاجان قرار نبود لو بدی. الان همه پوست پژمان رو می کنن. حساب جیبش رو که نمی کنند. اما خدایی دستش درد نکنه. بعد از پدرخوانده یکی از بهترین پیتزاهایی بود که خوردم. نام و نشونش رو می نوشتی تبلیغ شه براش.
    تبلیغ شالت رو هم نکن. بذار اول در آد بعد. عین باباتی در تعریف کردن از همسرت ;)
    این نیمای عزی هم خیلی بچه باحالی بود. خوشگل و شیرین زبون. اعتراف می کنم که بعد از هادی، دلم می خواد پسرم این طوری باشه.

  2. علی در ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۴:۰۱ ق.ظ گفته است :

    پژمان کسی نیست که اگر نخواهد پوستش کنده شود اجازه دهد کسی پوستش را بکند.
    آره خدایی خیلی خوشمزه بود: پیتزا همسایه در اکباتان.

  3. ابوذر در ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۳۲ ب.ظ گفته است :

    دستش درد نکناد طوقیا.

    آدرس دقیق تر: اکباتان – فاز ۱ – پیتزا همسایه

    بس بچه شیرینی است و باهوش و خوشگل :دی

  4. فاطمه در ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۵:۴۲ ب.ظ گفته است :

    خدا کنه بچه تون از هر بچه ای که تصورش رو بکنین باحال تر باشه. خدایی لذت و شیرینی بودن با یه بچه، مخصوصا که مامان یا باباش باشی، با چیزی تو این دنیا قابل مقایسه نیست. البته من مثل سمانه تجربه خواهر یه بچه دوست داشتنی بودن رو ندارم.
    شما هم انگار مثل من طرفدار پسرا شدید، نه؟
    آخه بابا ما کی عمه می شیم؟

  5. pezz در ۱۴ آذر ۱۳۸۸ در ۶:۴۱ ب.ظ گفته است :

    :-” کدوم پژمان؟

  6. علی در ۱۶ آذر ۱۳۸۸ در ۳:۵۹ ق.ظ گفته است :

    پس من کی بودم اگه یه داداش دوست‌داشتنی نبودم و نیستم؟ :( به اعتقاد آمنه که کودک درون من از “علی” شما هم کودک‌تر و “بیرون”تر است.
    چرا همه از ما انتظار دارن بابا جان ؟ :D

  7. فاطمه در ۱۶ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۳۰ ب.ظ گفته است :

    حالا هر چقدر هم که کودکت بیرون باشه، من منظورم یه بچه راستکی بود، مگرنه در داداش دوست داشتنی بودن شما که حرفی نیست.
    بعد هم به نظرت من از کی انتظار داشته باشم که من رو عمه کنه، به نظرت؟

  8. حمید در ۱۷ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۱۱ ق.ظ گفته است :

    راس میگه خواهرت خب علی! چرا نمیخواین اون بنده خدا عمه بشه؟
    من هر روز با این پژمان حرف میزنم! امکان نداره روزی با هم صحبت کنیم و بهش نگم که زن بگیره! اما گوش نمیده مردک

  9. حمید در ۱۷ آذر ۱۳۸۸ در ۲:۱۲ ق.ظ گفته است :

    راستی خیلی گوگولی بود نیما

 

 

 

[ RSS نظرات این نوشته ] - [ ارسال بازتاب ]